حرفهای ناتمام
میگه: به فال قهوره اعتقاد داری؟!...میگم: نمی دونم!
میگه:واست فال قهوه گرفتم!...می خندم و میگم:چه دوست بیکاری داری تو؟!حالا چی گفته؟!
" گفته یه دوره سخت رو توی زندگیت پشت سر گذاشتی!"...می خنده...مگه تو توی زندگیت دوره ی سخت هم داشتی؟!
و من فقط نگاهش می کنم...و بعد میگم: چرت گفته...!
میگه: می تونی منو ببخشی؟!...میگم:دیگه مهم نیست چون چیزی واسه بخشیدن وجود نداره!
حالا اونه که یه جوری نگاهم می کنه...میگه: داری تلافی می کنی؟...میگم: نه...ولی دروغ می گفتم...!
چقدر زندگی مسخره ست یعنی اونقدر عجیبه که مسخره ست یا شاید هم برعکس!
یه روزی حاضر بودم از همه زندگیم کم کنم تا با تو بودنم زیاد شه...ولی حالا...راهمو کج می کنم تا به تو نرسم...!
رسیدم به همه ی اون حرف هایی که یه روزی همه بهم می گفتن و من باورم نمی شد...چون فکر می کردم...من ...تو...با همه فرق داریم...
می خوام اعتراف کنم...اینجا...جایی که تو هیچوقت پیداش نمی کنی...نمی دونم شاید اینم یه جور تلافیه!
"تقصیر تو نبود...تقصیر هیچکس نبود...چون حالا اینو فهمیدم که وقتی نخواد بشه... اونوقته که هیچ معجزه ای اتفاق نمیفته..."
نمی دونم همه آدم ها اینجوری هستن یا نه؟! ولی من همیشه تلاش کردم که به یه جایی نرسم!!
به یه نقطه که همیشه ازش می ترسیدم...همه ی دلهره هام،دلمشغولی هام،دعاهام همه واسه نرسیدن به این نقطه بود و من زورم به زندگی نرسید و رسیدم به همون جایی که همیشه ازش وحشت داشتم! میگن از هر چی بترسی سرت میاد و راست گفتن!!
این تلاش برای نرسیدن هیچ فایده ای نداشت جز اینکه فیلسوف شدم!!
البته توی این روزهای سبکبالی و بی خیالی که دارم سعی می کنم با همه چی کنار بیام و انگار هیچی نمی تونه اونقدرا اذیتم کنه، وهم ورم داشته که نکنه دچار یکی از اون مریضی های ازما بهترون شدم؟ً! همونی که یه روز سرخوشن و یه روز غم دنیا تو دلشونه!!
اما اینو میدونم که هیچوقت نه تا ته غم رفتم نه آخر سرخوشی...و اینو مدیون اونی هستم که همیشه ازش خواستم منو به خودم واگذار نکنه...همونی که توی سخت ترین لحظه های زندگی همیشه قدرت خندیدن،بخشیدن و فراموش کردن رو بهم می ده و من دارم یاد می گیرم که:
سکوت کنم،آروم بگذرم،بی حرف،بی توقع...توی دنیایی که هنوز درد آدم ها درد آدم های ماقبل تاریخه...!!
پی نوشت فیلسوفانه!!:نمی دونم دقیقا معنی نظم پریشان چیه ولی شاید حال و هوای این روزهای من همین معنی رو بده....توی اینهمه پریشونی به امید یه نظم آرامش بخشم....!
بعدا نوشت: یه وقت هایی چقدر لذت بخشه وقتی یه ردپا داری توی وبلاگ کسی که متفاوته و متفاوت می نویسه... یه جایی مثل اینجا
حال و هوای محرم امسال با همیشه واسه من فرق می کنه نمی دونم چه فرقی؟ شاید هم می دونم و نمی خوام بهش فکر کنم!
دیشب واسه اولین بار توی محرم امسال رفتم هیئت محلمون...حال و هوای خوبی داشت اما جای خالیت بدجوری تو ذوق میزد!
به یادت بودم اما... راستشو بگم؟ نتونستم واست دعا کنم و این منو بیشتر می ترسونه...لعنت به این دل من که وقتی میخواد یه چیزی بشه زودتر از همه خبرم می کنه...
ولی خوبی محرم به اینه که همه غصه ها در برابرش بی رنگ میشه...اصلا عزاداری امام حسین با همه عزاداری ها فرق می کنه وقتی تموم میشه آدم دلش می گیره!
فکر می کردم امسال بخاطر تو اونقدر دلم گرفته که که دیگه جایی واسه دلتنگی محرم نمی مونه ولی دیشب بازم دلم تنگ شد...
شاید چون یادم رفته بود اختیار دل هیچ کسی دست خودش نیست وقتی فقط اسمش کافیه تا همه پرنده های یک جا نشین کوچ رو تجربه کنند...
می خوام بی تفاوت باشم اما نمیشه! مامان رو می بینم که بلند میشه و میره اما بابا هنوز قانع نشده...!
وقتی به خودم میام که وسط هال زل زدم توی چشم هاش...یادم نمیاد که چه حرفهایی رو زدم تنها چیزی که از اون لحظه یادمه چشم های پر از رنجششه...نگاهم می کنه و زیرلب میگه:" اینم از امید زندگی من!"
نگاهشو ازم می گیره و رد میشه...
کاش توی اون لحظه برای اولین بار طعم سیلی هاشو می چشیدم یا صدای فریادشو می شنیدم....
مامان نگاهم می کنه و با تاسف سرشو تکون میده:" هیچی بهت نمی گم خودت فکر کن ببین چیکار کردی؟!"
کف هال می شینم و زانو هامو بغل می کنم...جمله آخر بابا توی ذهنم تکرار میشه ....یه چیزی توی گلوم بزرگ و بزرگ تر میشه و.... اشکام سرازیر شدن...
نمی تونم منتظر بشم تا نمازش تموم بشه...از سجده که بلند میشه کنارش زانو می زنم و دستامو دور گردنش حلقه میکنم...هیچ واکنشی نشون نمیده و این باعث میشه گریم شدیدتر بشه...
بالاخره دست های سرگردونش دورم حلقه میشه و من میگم:" ببخشید عصبانی بودم...ببخشید نفهمیدم چی گفتم " و باز هم سکوت می کنه " خدایا یعنی تا این حد ازم رنجیده؟!"
توی چشم هاش نگاه می کنم و صورتشو تو دست هام می گیرم:" بابا منو می بخشی؟! " چند لحظه توی چشم هام نگاه می کنه و محکم بغلم می کنه....
از اتاق که بیرون میام فقط یه صحنه توی ذهنمه و اونم چشم های پر از اشکشه و من می شکنم....
کاش زندگی دکمه بازگشت داشت و من این روزو از تقویم زندگیم پاک می کردم ، روز یکه چندتا اولین بار رو باهم تجربه کردم:
برای اولین بار دل بابارو شکستم ....برای اولین بار چشم های پر از اشکش رو دیدم و برای اولین بار از خودم متنفر شدم...
با همین عنوان بخوانید:
به قلم ان ها که به بهشت نمی روند
مثل شمردن کفپوش های پیاده رو که انگار مهمترین کار دنیاست....!
مثل غرق شدن توی کارتون خانواده دکتر ارنست و حسرت اینکه کاش جای فلونه بودی یا یواشکی دیکته نوشتن از روی کتاب فارسی نازنین با همون مدادهای سیاه و قرمز....!!
چه حس خوبیه وقتی به روزهایی که داره میگذره فکر نمی کنی به آرزوهات...و یادت میره هیچ چیز الان مثل اون روزهایی که فکر می کردی نیست....
پ.ن:می گفت زندگی بعضی ها مثل چای لاهیجانه باید منتظر بشی تا دم بکشه نرم نرم و آروم آروم تا عطر و طعم متفاوتشو حس کنی!!
| Design By : Pichak |
تبلیغات 
