تبلیغات
حرفهای ناتمام - مطالب اسفند 1390

حرفهای ناتمام

نمیدونم بالاخره بهاری می رسه که من از اومدنش خوشحال باشم؟ خنده داره که پاییزو بیشتر از بهار دوست دارم!

بهار که میاد گم میشم ..توی حال و هوای خونه ...توی سبز شدن و شکوفه کردن درخت ها...توی عطربهار و نارنج...اما ته دلم یه چیزی اذیتم می کنه که نمی دونم کیه یا چیه؟!

.

.

یک سال دیگه هم گذشت...

پ.ن: نگام کن..من هنوزم منتظرم...


نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 07:37 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

یادته همیشه بهت می گفتم روزهای آخر سال رو دوست ندارم؟ حالا تو باعث شدی که این روزها از هر زمان دیگه ای واسم تلخ تر بشه...

باورش هنوز برام سخته..اینکه دیگه نیستی..اینکه دیگه هیچوقت نمی بینمت...اینکه دیگه هیچوقت زنگ این خونه رو نمی زنی و با اون صدای آروم و ظریف اسمم رو صدا نمی کنی...

نبودنت خیلی سخت تر از اونیه که فکرشو می کردم دلم عجیب واست تنگ شده دلم می خواد یه روز از خواب پاشم و همه این روزهارو تو خواب دیده باشم...

پارسال رو یادته؟ دقیقا همین موقع های سال بود گفتی دلت گرفته و با هم رفتیم همون امامزاده ای که خیلی دوست داشتی چشمت به قبرها که افتاد یه اه کشیدی و گفتی " خوش به حال اینا که راحت واسه خودشون اینجا خوابیدن"

اصلا یه جور دیگه شده بودی حالا که رفتی اینو بهتر می فهمم...

کاش هیچوقت از دلتنگی هات واسم نگفته بودی دلتنگی هات دلمو آتیش میزنه مریم...نمی دونم چرا همه جای این شهر واسم یه رنگ دیگه شده...پر از دلتنگی...هر جا که میرم یه خاطره از تو هست...

راستی بالاخره علی رو دیدم همونی که می گفتی بدون اون نمی تونی زندگی کنی... کسی بهم نگفت که اونی که دیدم همون علی توئه ولی یادمه همیشه می گفتی یه سکوت خاصی تو وجودشه..حس شیشمم میگه خودشه!

خودمونیم..سلیقت هم خوبه ها! اگه من یه زمانی از علی تو خوشم بیاد تو چیکار می کنی؟مریم راستی تو اصلا میدونی حسودی چیه؟! شوخی کردم من مثل تو شجاعت عاشق شدن رو ندارم اونم یه عشق یه طرفه..!

یادته گفتی وقتی داشتن عملت می کردن تو داشتی خواب عقد علی رو می دیدی؟! گفتی هر کاری کردی نتونستی چهره دختره رو ببینی...این روزها وقتی میرم خونتون توی اون شلوغی مات قیافه های دخترهای جوون میشم و مدام با خودم فکر میکنم کدوم یکی از اینا شاید برن همونجایی که مریم آرزوشو داشت؟ تو که خل بازی های منو می شناسی دست خودم نیست همش فکر میکنم شاید یکی از این دخترا بشن زن علی و بعد تو دلم واسشون خط و نشون می کشم...

دوست دارم برم خونتون چون تاوقتی اونجام مدام منتظرم تو از توی یکی از اون اتاق ها بیای بیرون اما دلم واسه مامانت واسه خواهر و برادرت می سوزه..وارد خونتون که میشم هر کی منو می بینه گریش می گیره...مامانت ازم قول گرفته هر روز برم دیدنش ولی خیلی سخته مریم..اینو تجربش نکرده بودم ..وقتی دوستت رو از دست میدی انگار یه چیزی تو وجودت می شکنه...

فکر نکن از دستم نجات پیدا کردی بازم میام و همه حرفای دلمو واست تعریف می کنم فقط همش پیش خودم می گم نکنه حالا که رفتی اونطرف احساست نسبت به من فرق کرده باشه ؟ نکنه دیگه درکم نکنی...حالا دیگه اونجا جواب همه سوالاتو پیدا کردی...

مطمئنم سال نوی اونجا رو بیشتر دوست داری یه حسی اینو بهم میگه..مریم واسم دعا کن واسه همه دلتنگی هام واسه غمی که تو توی دلم انداختی...واسه روزهایی که جای خالی تو بدجوری توی ذوق میزنه...

عیدت مبارک مریم عزیزم...

 


نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند 1390 ساعت 09:51 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |

بهار،تابستون،پاییز و باز هم زمستونی که داره نفس های آخرو می زنه و من انگار یه جایی توی این روزها و فصل ها گم شدم...

هر سال این موقع ها یه حس خاصی دارم  درگیر خودمم.. این روزها دنبال خودم می گردم! دیشب خواب می دیدم شدم یه دختر دو ، سه ساله و گم شده بودم و همه دنبالم میگشتن حتی خودم!!

شاید توی وجود هر کسی یه شیطان پنهانه یکی که شبیه دراکولا نیست..ظاهر وحشتناکی نداره برعکس خیلی آروم و بی سر و صدا پیداش میشه و اونقدر قشنگ استدلال می کنه که فکر می کنی خیلی خوب می تونی از پس دنیا بربیای ولی همش توهمه و وقتی به خودت میای که فرسنگ ها از حس بودن فاصله گرفتی...

این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای به اون دختر بچه احتیاج دارم چون با همه کوچیکی و سادگیش فقط اونه که میتونه از پس این شیطان بربیاد همونی که گمش کردم یا شاید هنوزم امیدی باشه و بتونم پیداش کنم...

تو این روزهای آخر سال درس بزرگی گرفتم درسی که باعث میشه فکر نکنم این سال هم بیهوده گذشت! حالا دیگه از ته دلم از خدا می خوام که هیچکسی رو به خودش واگذار نکنه...


نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت 05:28 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

آدم ها رویای بچگی هاشون رو فراموش میکنن طوری که انگار هیچوقت بچگی نکردن...!

آدم ها دنیای نوجوونیشون رو  فراموش می کنن...توی مرز زندگی کردن رو یادشون میره، یادشون میره که چه حسیه وقتی نه یه بچه ای  و نه احساس بزرگ بودن می کنی...

آدم ها دنیای عاشقانه ی خودشون رو یادشون میره...وقتی واسه اولین بار قلبشون می لرزه و فکر میکنن تا آخر عاشقانه های دنیا رو بلدن...! شیطنت های عاشقی رو ، اشاره های یواشکی  و با سر دوییدن سر قرار رو یادشون میره..!

آدم ها زود فراموش می کنن..فراموش می کنن که چطوری قد کشیدن و بزرگ شدن...!

شاید هیچ فاصله ای بین نسل امروز و دیروز نبود اگه فقط توی پیچ و خم روزها فراموش نمی کردیم که زندگی تکرار میشه چون عاشقانه ها، دلهره ها، دلتنگی ها و آرزوها تکرار میشن ...وقتی برای تو، وقتی برای من...


نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند 1390 ساعت 01:41 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak