حرفهای ناتمام
کف اتاق نشستم و زانوهامو بغل کردم هیچ کس خونه نیست و سکوت آرامش بخشی اطرافمو پر کرده.
حال خاصی دارم که تا حالا خیلی کم تجربه اش کردم یه آرامش عجیبی ته دلمه...از اون حس هایی که فقط وقتی چشمم به آبی دریا می خوره تو وجودم حس می کنم.
بلند می شم و پرده ی حریر اتاق رو کنار می زنم و از قاب پنجره به درخت نارنج توی حیاط زل می زنم.با اون شکوفه ها مثل مخمل سبزیه با پولک های سفید.
نسیم ملایمی که میاد عطر بهارنارنج رو توی صورتم پخش می کنه و من با ولع نفس می کشم.
چشمم می خوره به بچه گربه ای که بی خیال زیر درخت لم داده،انگار خوشبخت ترین موجود روی زمینه.
صدای جیک جیک گنجشک ها مثل یه موسیقی متن فضارو پر کرده با خودم فکر می کنم"گنجشک ها چقدر حرف واسه گفتن به همدیگه دارن"!!
اولین بار نیست که این صحنه ها رو می بینم ولی اونقدر آرومم که می تونم دستمو بذارم زیر چونه ام و ساعت ها به این منظره چشم بدوزم.
انگار که هیچ چیزی توی این دنیا نمی تونه نگرانم کنه و هیچ فکری نمی تونه ذهنمو مشغول کنه.این آرامش واسه من که بیشتر وقت ها پر سر و صدا و پر جنب و جوشم یه کم عجیبه...!
هوا کم کم رو به تاریکی میره و من هنوز توی قاب پنجره ام با همون حس غریب تازه...دلم می خواد فقط نگاه کنم و ...سکوت.
پ.ن1:شاید وقتی خواستم بیام توی این دنیا خیلی هیجان زده بودم اونقدر که یادم رفته یه تیکه از دلمو همراه خودم بیارم...؟!
پ.ن2: دلم یه چایی با طعم بهارنارنج می خواد، من همیشه فکر می کنم آرزوها مزه و عطر بهارنارنج رو دارن!
به چشم های خوش رنگش که پرده ای از اشک اونو پوشونده بود نگاه کردم و گفتم:
بالاخره کار خودتو کردی؟!
نفس عمیقی کشید و اشک تو چشماش حلقه زد و گفت:
هفته ی دیگه عقدشونه...!
شاید اونطورهام که فکر می کردم نمی تونستم عمق دردشو لمس کنم!
گفتم:خدا کنه فداکاری که در حقش کردی رو درک کنه!
اشکاشو پاک کرد و گفت:
مهم نیست، مهم اینه که سمیرا به آرزوی پنج ساله اش رسید.
گفتم: به چه قیمتی؟! مهدی که از علاقه ی سمیرا به خودش خبر نداشت!
همونطور که با انگشتش خطوط نامفهومی رو روی میز می کشید گفت:
من که خبر داشتم!سمیرا فقط دوستم نیست، مثل خواهرمه...و باز چشم های درشتش پر از اشک شد...
بغض بی صداش کلافه ام می کرد، دستمو زیر چونه ام گذاشتم و از پنجره به بیرون خیره شدم.
نیازی به گفتن نبود امکان نداشت مهدی، حس هنگامه رو درک نکرده باشه اونقدر که وقتی جواب ردش رو شنید، ماتش برد!
چون حتما اونم نگاه هنگامه رو دیده بود وقتی گفته بود" نمی تونه به کسی که باهاش بزرگ شده،حسی غیر از حس یه خواهر به برادرش داشته باشه"
نگاهی که با زبونش یکی نبود ولی هنگامه بالاخره حرف آخرو زده بود و از سمیرا گفته بود از این که هیچ کس توی این دنیا نمی تونه مثل اون،مهدی رو دوست داشته باشه...!
راستی ارزش دوستی چقدره؟!
الان که هنگامه با چشم های پر از اشک رو به روم نشسته،فکر می کنم خیلی باارزشه...خیلی زیاد...حتی بالاتر از عشق...
پ.ن1:وقتی آماده ی فدا شدن نیستی...نگو فدات شم!
پ.ن2:می گن هر نوزادی که متولد میشه معنیش اینه که هنوز خدا از آدم ها ناامید نشده...
چی می شد اگه آدم ها توی وجود همدیگه دنبال اون زیبایی بودن که هیچوقت از بین نمی ره؟ همونی که وقتی توی آیینه به خودت نگاه می کنی از،از دست دادنش نترسی. همون زیبایی که حتی گذر زمان هم نمی تونه خطی روش بندازه.
اون وقت بودکه انتخابامون مثل حالا بین آسمون فردا و تردید زمین سردرگم نمی موند و دیگه واسه موندن هیچ کسی نیازی به سفارش و اگر و اما نبود...
روح آدم ها پره از جزیره های کشف نشده،جزیره هایی که واسه کشف کردنشون باید با چشم سوم نگاه کرد ولی توی عصر تکنولوژی،که نظریه ی فروید اساس روانشناسی آدم ها شده،وقتی با پیشرفته ترین تلسکوپ ها رمز و راز کهکشان ها رصد میشه،کی به فکر متروک شدن جزیره های ناشناخته ی روح آدم هاست...!؟
پ.ن:بدن برهنه ات را در اختیار کسی بگذار که روح برهنه اش در اختیار توست! ( چارلی چاپلین)
بعد از این همه مدت برگشتی که چی بگی!؟
وقتی که رفتی حتی نخواستی بشنوی!
هنوزم فقط به خودت فکر می کنی حتی سماجت هاتم از روی خودخواهیه...!
چرا فکر کردی فقط این تویی که باید تصمیم بگیری که هر وقت خسته شدی همه چی رو تموم کنی و هر موقع دلت خواست دوباره شروع کنی؟؟
نمی خوام تلافی کنم چون این یکی رو اصلا بلد نیستم ولی حالا دیگه نه حرفی واسه گفتن دارم و نه گوشی واسه شنیدن...!
وقتی اون حرف هایی که نباید بشنوی رو شنیده باشی و اون چیزهایی که نباید ببینی رو دیده باشی، یکدفعه خالی میشی ، خالی از همه ی احساس هایی که یه روزی همه ی وجودت شده بود.
وقتی که رفتی آرزو کردم که یه روزی بفهمی چی کار کردی حالا دیگه همونم مهم نیست!
متاسفم برای تو که دیر اومدی و دیر فهمیدی...
برو دیگه بخشیدمت...
پ.ن: چطور میشه به تاول های پا گفت همه ی راه اشتباه بود...!؟
| Design By : Pichak |
تبلیغات 
